تبليغاتX
روزهای تنهایی
  اروز های تنهایی

 

همیشه به یادتم هم نفسم

نسیم راز تو را با من می گفت

وقتی که آهنگ موسیقی را در پیرامون خانه ی خود شنیدی

با خودت هیچ فکری نکردی؟

شب تاریک و خفه بود ، اما آن کس که در این تاریکی روی

سنگی سخت نشسته بود و چنگ می زد من بودم

با زبان موسیقی به تو راز دل می گفتم

می گفتم : دالدارمن ، همه جا جز تو نمی بینم

به هیچ چیز جز تو فکر نمی کنم

اما ناگهان سپیده ی سنگ دل سر بر زد و مرا از

کنار خانه ی تو راند. دوباره خاموش شدم

آسمان تاریک بود. من و تو هر کدام روی زمین تنها بودیم

و بسیار دور ازیک دیگر به سر می بردیم

اما ناگهان عمر این جدایی به سر رسید. زیرا نسیم پیام بر ما شد

نسیم راز تو را به من گفت و اکنون دنیا را بار دیگر

هم چون بلوری شفاف می بینم که میان من و تو می درخشد

ستارگان در آسمان بالا آمده اند . گمان داری که خودشان

از نوری که بر ما می پراکندند بی خبر هستند؟

دلدار به من گفت : اگر بخواهی از بر من بروی ، برو،

زیرا سوگندی برای من نخورده ای .

هیچ پیمان وفایی با من نبسته ای .

اصلا مردان باید بیش تر آزاد باشند. زیرا برای وفاداری

آفریده نشده اند به راه خود برو .

از کشوری به کشوری سفر کن ، در بستر یکی خستگی

بستر آن دیگری را از یاد ببر.

هر جا زن زیبایی دیدی دست در دستش گذار

و با او راز شوق و هوس بگوی.

هر جا از شراب تلخ سیر شدی ، سراغ باده ی شیرین برو.

اگر هم وقتی رسیدکه لب های مرا از شراب شیرین تر یافتی ،

به نزد من باز گرد من هم چنان در انتظار تو هستم

                                    

  همچنان در انتظار تو می مانم گلم

 

 

اومدم در به در ناز چشات شم تو نذاشتی

اومدم قربونی بهونه هات شم تو نذاشتی

تو نخواستی منو از این تنهایی بگیری

من می خواستم واسه تو آسون بمیرم

واسه تو ماهو از آسمون بگیرم

رفتی و بار سفر از این دل دیوونه بستی

دل من نه آخ دل آینه و شمعدونو شکستی

می تونستی واسه من نفس نفس یه همزبون شی

 می تونستی یه پری تو خواب این بی آسمون شی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 0:58  توسط ناصر | 

 دیگه حتی نفسهام هم عطر یاد تورو داره

اینقدر توی اتاقم آه کشیدم که دیوارهای اتاقم پرازعکس نفسهای یاد تو شده

 

 دیگه خسته شدم ، دیگه کم آوردم ، دارم دیوونه میشم

 

اگه خدا تورو به من نده خودمو توی گورستان عکسهات دفن میکنم

 

هر روزی که از نو آغاز میشه من چشمم روشنایی رو نمیبینه

 

چون به نور اجازه نمیدم وارد اتاق بشه

 

 تمام پنجره های اتاقم از عکسهای تو پر شده

 

 و نور دزدکی سعی میکنه از لابه لای عکسها داخل اتاق بشه

 

 ولی من احتیاجی به هوا ندارم، من نور نمیخوام، من تو رو دارم

 

تویی که نفس منی

 

تویی که جون منی

 

تو همه ی زندگی منی

 

میدونی ، دیگه ساعت دیواری اتاقم هم به تو فکر میکنه

 

حتی مرغ عشق های  تو اتاقم هر شب خواب تورو می بینن
 
گل قشنگم دوست داری یه نفر عاشق و دیوونت بشه ؟

 

 دوست داری تمام لحظات کسی رو پر کنی که چشمهات همه دنیای اونه ؟
 
 دوست داری هر شب یه نفر از هزاران هزارکیلومتر دورتر بهت شب بخیر بگه ؟

 

من همون دیوونم 

 

که هر شب
 
 به آسمون شبانه ی چشمهای تو
 
 شب بخیر میگم
 
 تو کسی هستی که وقتی از همه عالم دلم میگیره دوست دارم بهش فکر کنم

 

  و با تصور صورت معصوم و مهربونیات غصه ها مو فراموش کنم

 

 ومن همیشه دلم گرفته . . .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 23:12  توسط ناصر | 
 

تقديم به آنکه آفتاب مهرش در آستان دلم هرگز غروب نخواهد کرد

همیشه به یادت . . .

امشب تمام ستاره هاي آسمان گريه ميکنند

امشب تمام مرغان آسمان اشک ميريزند

امشب قلبي ميشکند وصداي شکستنش به آسمانها ميرسد

اما نميدانم ، نميدانم چرا به گوش خدا نميرسد؟!

من صداي شکسته شدن قلبم را شنيدم

فکر مي کنم اولين کسي باشم که صداي در هم شکستن قلبم را شنيده باشم

نميدانم خدايي هست ؟!

اگر هست چه خداي خاموشي است!

از اين همه خاموشي قلبم مي گيرد و دوست دارم فرياد بکشم

آخر با که بگويم درد اين دل شکسته را ؟

آخر با که بگويم که قلب من عاشق قلبي است که با سنگ بيابان فرقي ندارد ؟

قلب من عاشق قلبي است که اصلا" قلب نيست

دلم ميخواهد آنقدر فرياد بکشم که صداي فريادم قلب خدا را به لرزه بياندازد

دلم ميخواهد فرياد بزنم و ديوانه وار به خدا بگويم :

آخر تو خداي خوب من ،

تو چطور بنده اي آفريده اي که از عهده اش بر نمي آيي ؟

تو چطور مي تواني اين همه نا عدالتي را ببيني و به صدا در نيايي ؟

مگــــر نه اينکه مي گويند تو بخشنده اي

پس اگر گناهي مرتکب شده ام به درگاهت،

به بخشندگي ات قسم، مرا ببخش واين همه مرا عذاب نده

مگــــر نه اينکه مي گويند تو رحيمي

پس چرا به من رحم نمي کني؟ پس رحمتت کجاست؟

خدايا من خيلي سختي کشيده ام، من خيلي رنج کشيده ام

به اميد اينکه در رحمتت را به روي من هم باز مي کني

پس کي؟ ديگه خسته شدم، ديگه بريدم

من که در اول جواني اين چنين به زير بار مشکلات کمرم خم شده،

چطور مي توانم اميدي به ادامه راه داشته باشم؟

خدايا به او بگو،

         به او بگو که با تمام بديهايش دوستش دارم

    آري باز هم مي گويم

    تو را با تمام بديهايت مي خواه

 گر چه تو خيلي عذابم دادي

تو هميشه در مقابل چشمان اندوهبار و غم زده من

 غرق در شادي هاي خود بودي...

شاد باش که شاديت را مي خواهم، خوش باش که هميشه خوش بينمت

آرزو دارم که هميشه تو و خوشبختي را در کنار هم ببينم

آه که تو چه حرفهايي به من مي زدي

حرفهايي که فقط خواب و خيال را به ياد من مي آورد

تو هميشه با خود مي انديشي که شب و روز نفرينم را توشه راهت مي کنم

اما افسوس که نمي داني جز خوشبختي برايت چيز ديگري نمي خواهم

افسوس که نمي داني من هيچگاه نه بدي ات را خواسته ام ونه بدي ات را گفته ام

وقتي با خود مي انديشم که تو در چه خيالي و من در چه خيال، خنده ام مي گيرد

خنده اي که از گريه غم انگيزتر است

محبوبم من روزهاي سختي را پشت سر گذاشته ام به اميد اينکه. . .

پس فراموش نکن که من هميشه در پناه اين پنجره هاي سرد و يخ بسته،

چشم به راه تو ام

چشمان من آن همه اشک را بدرقه راهت کرد تا تنها به تو بفهماند که دوستت دارد

و تنها از تو بخواهد که نسبت به اين چشمها اين همه بي محبت نباشي

در اين دنياي پر هياهو، چشمان من فقط چشمان تو را مي جويد

آسمان را نگاه مي کنم، ستاره ها را مي نگرم

فقط به خيال اينکه چشمان تو را ميان آنها بيابم

دستهاي خود را لمس مي کنم،

هنوز عطر و گرماي دستهاي نا مهربان تو را حفظ کرده اند

عزيزم صبر مي کنم، آنقدر صبر مي کنم تا راهت را انتخاب کني

برو، برو و راه زندگي ات را درياب

آنگاه من راهم را از راه تو باز مي يابم

اي کاش، اي کاش آن قلب سنگي که درون سينه ات يخ بسته است،

ذره اي از دل من خبر داشت و حس مي کرد که چطور با تو يکرنگ و يکدل بودم

و من مي بوسم قلب سنگي تو را

 که صادق بودي و با شهامت

نخواستي و نمي خواهي به دروغ با من باشي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 1:0  توسط ناصر | 

 

 اگر تو فراموش کرده اي من اون شب را خوب به ياد دارم

 شب نمناک پر از شوق...

 شوق پر کشيدن

 زير رگبار تند پائيزي...

 توي پياده روي اون خيابون خلوت پر از درخت

 يادته؟

 ساعت نه و نيم شب

 تو منو به حمايت چترت دعوت کردي، اول کار دعوتت رو رد کردم

 راستش با اينکه تمام جونم خيس خيس شده بود و موهاي بلندم از

 شدت خيسي به فرق سرم چسبيده بود ولي روم نشد.

 اما تو فهميدي وگفتي : بارون حالاحالاها بند نمي ياد ،

 شايد سينه پهلوي شديدي بکنيد بيائيد زير چتر.

 گفتم:تا همين الان هم براي يه سينه پهلوي جانانه حسابي بارون خوردم....

 سرعتت رو کم کردي ، سرت رو برگردوندي و به چشمام زل زدي.....

 زير بارون اونقدر سردم نشده بود اما جلوي نگاه شيشه ايت يخ زدم

 گفتي:شما هميشه به يک درخواست دوستانه اينجوري پاسخ ميديد....؟

 تا گفتي درخواست به حدسم مطمئن شدم.گفتم درخواست....؟!

 تو گفتي:شما اسمشو هرچي که مي خوايد بذاريد....

 اون چشمها و اون موهاي خيست که تو صورتت ريخته بود يه لحظه ميخکوبم کرد....

 بعد از يک دقيقه اي بحث به زير چترت اومدم

 چتري که بعدها فکر نميکردم يه روزي سايش از سرم جدا بشه.....

 از اسمم پرسيدي ، از رشته ي تحصيليم ، آدرس و علائق و

 خلاصه هر چي که تا وقت رسيدن به کوچه ي ... مي شد ازش صحبت کرد.

 منم پرسيدم...

 فهميدم که حرف اول اسمت با حرف اول اسمم يکيه

 گهگاهي شعر ميگي وشيفته ي گل رز هستي .

 چي شد...     يادت اومد خوش معرفت..؟

 در اثر شدت بارون خيابون شلوغ نبود

 اون چند تايي که در حال عبور و مرور بودند نه که سوارمون نکرده بودند

 بلکه با پاشيدن اب کف خيابون به ما و با نگاههاي سنگينشون به تنمون تازيانه ميزدند.

 دونه هاي تيز بارون که کم کم تبديل به تگرگ ميشد و

 صداي ترق ترقشون در اثر برخورد با چتر، با صداي لطيف تو

 هارموني عجيبي پيدا کرده بود من آشفته رو آروم ميکرد.

 اون شب

 دونه هاي تيز تگرگ

 چتري رو که

 سقف بالاي سرمون شده بود،

 خراب نکرد

 اما بعدها تگرگ بي پايان غرور تو سقف

روياهامونو فرو ريخت....

 به سر کوچه ي ... رسيديم

 خونت اونجا بود سه کوچه پائين تر از کوچه ي ما

 کوچه اي که شايدتا حالا داخلش رو هم نگاه نکرده بودم

 ولي از اون به بعد يکي از ميعادگاههاي ما بود......

 چترت رو به من دادي و خداحافظي کرديم.

 از اون روز به بعد گرماي وجودمو از دستاي تو مي گرفتم

 و سرماي وجودت رو ازت ميربودم....

 جيره ي هر روزه ي گل رزت هيچوقت فراموشم نمي شد....

 روزها و شبهاي زيادي رو توي اون خيابون يا خيابوناي ديگه ي شهر با هم قدم زديم

 اما افسوس که تمام اين خيابونها به بن بست من و تو ختم شد......

 حالا من موندمو يه عالم خاطره

 تک و تنها

 سنگيني غصه کمر طاقتمو خم کرده

 چهره ام تکيده شده

 تنها مونسم يه پنجره ي ماتم زدست

 من موندمو يه قاب عکس و تيره روزيهام

 سقوطم رو با سکوتم پنهون کردم و

 قفل قلبمو با کليد نگاه تو بستم

 تو خودت اومدي پس چرا تنهام گذاشتي.....؟

 ديگه اين قلب با هيچ نگاهي نخواهد لرزيد

 هنوز هم هرروز برات گل رز مي خرم و روبروي قاب عکست پرپر ميکنم.....

 تو بي خبر رفتي و من بيخبر شکستم

 هنوزم شباي باروني توي اون خيابون قدم مي زنم و

 افسوس مي خورم که اي کاش

 هرگز درخواست دوستانه ات رو نپذيرفته بودم.....
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 19:17  توسط ناصر | 

 

با تو بوده ام، همیشه در همه جا

با تو نفس کشیده ام

با چشمان تو دیده ام

مرا از تو گریزی نیست

چنان که جسم را از روح

و زمین را از آسمان

و درخت را از آفتاب

تو دلیل حیات من بودی وهستی

چنان با این دلیل زیستم که باور کرده ام علت بودن من تو هستی

پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است:

همیشه با تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 1:17  توسط ناصر | 

 

یادته گفتی بهم :

 تا شقایق زندست زندگی باید کرد

  نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرددیگه به چه کسی دل رو باید خوش کرد . . .؟

یادته گفتی بهم :

 اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی من

اومدم آهسته

  نرمتر از یک پر قو

  خسته از دوری راه  

 خسته و چشم به راه . . .

یادته می گفتی : گاه گاهی قفسی می سازم می فروشم به شما

 تا با آواز شقایق که در آن زندانیست دل تنهائیتان تازه شود. . .

دیگه اون شقایق که اسیر قفسه              

 صاحب یک نفسه  

نیست که تازگی بده  

 این دل تنهایی ما

   پس کجاست اون قفس شقایقت ؟ 

 منو با خودت ببر به قایقت . . .

  راست می گفتی :

 کاش مردم رازهای دلشان پیدا بود 

  آره کاشکی این دلشون شیدا بود

 من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب

 تو خودت گفتی بهترین چیز : 
  
رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق ترست
  
   چقدر حیف شد رفتی سهراب. . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 23:2  توسط ناصر | 

 

آنروز، وقتیکه خورشید ناپدید میشد و

ماه زیبا خود را بر سینه سیاه آسمان پدیدار می کرد،

 بی اختیار اندیشه های دردناکی مرا در میان گرفت و

من باز هم مغلوب احساسات درد کشیده خویش گشتم:

چشمانم را می بندم...

آرزو دارم که در واپسین لحظات عمر،

 این پرده حجب را کنار بزنم وترا بخواهم.

 آری در آن روز،

در آن روز که بدن ناتوانم دیگر تحمل قهر و بی مهری ترا نیاورد،

 وقتی که حس کنم قلب درمانده ام بیش از این قادر نیست

 بدون تو به طپش درآید،

 آنگاه راز دل فاش خواهم کرد و

به آخرین کسی که تا آن دقیقه در کنارم مانده پناه خواهم برد و

 در خواست خواهم کرد تا تو را به بالینم بیاورد.

در آن هنگام ،

وقتیکه پاندول ساعت با صدای شمرده خود

 سپیده صبح را خبر میدهد،

همان لحظه که شمعی نحیف آخرین قطرات اشکهای گرمش را

 بر جسد بیجان پروانه عاشق فرو می چکاند،

من اجابت آخرین آرزویم را درخواست خواهم کرد و

 چشمانی که یک عمر بدنبال تو بوده اند را به در خواهم دوخت

تا پیش از آنکه اشعه زرین و گرم خورشید از آن داخل شود

 و بر بدن سرد من بتابد، تو بیایی وبا حرارت محبت خویش

آخرین لحظات حیاتم را گرمی بخشی .

 میدانی چقدر اشک در دیدگان من زنگار بسته ؟

و چقدر غم هجران و بی مهری تو قلب ناتوان مرا می فشارد...؟

همه اینها را پنهان داشته ام تا در هنگام که ساعت واپسین فرا رسید ،

اگر دل تو به رحم آمد و به سویم آمدی،

 آنگاه همه را به دامن تو بریزم و از بی مهریت شکوه ها کنم .

 آنقدر اشک بریزم تا حرارت قلبم ، آتش عشقم بتواند تو را در خود

بسوزاند .

اگر پیش از آنکه تبسم سرد مرگ

این شعله پریده رنگ و لرزان را برای ابد خاموش کند ببالینم بیایی،

یکدم به چشمان زیبایت می نگرم و سر به دامانت نهاده

پس از آن با دلی خالی از اندوه برای همیشه چشم بر هم می نهم...

چشم می گشایم...

شب فرا رسیده ومن هنوز در ابتدای جاده تنهایی هستم...

خدایا بگو تا کجا باید بروم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 22:32  توسط ناصر | 
 

 بازم بهم میگه دیوونه؟

وقتي که تنها کنارساحلي حال عجيبي داري

تو هستي ويه دريا

يه دريا که قد تموم غماته

يه مشت آب برميداري وميزني به صورتت

خنک ميشي

شوره مثل اشکات

اما پاک مثل چشمات

آخه ميدوني دريا پر اشکه

ديروز غروب خودم ديدم که اون پسره چه جوري اشک ميريخت

چشاش تو سرخي غروب بود ودلش...

آروم زمزمه ميکرد اما ميشد صداشو شنيد

 

ديگه تحملشو ندارم

تو، فقط تويي که دردمو ميدوني

دارم ميسوزم دارم نابود ميشم

بگو غصه نخور

بگو برميگرده

بگو اين همه تنهايي خوابه

بگو اين اشکا دروغه

بگو اين دستا تنها نيستن

بگو بازم صداي خنده هاشو ميشنوم

بگو بازم بهم ميگه ديوونه

اگه نگي ميميرم

اگه نگي داغون ميشم

اگه نگي نميخوام باشم

بگو تا دلم خوش باشه

بگو تا نسوزم

اما ميدونم نميگي

ميدونم که ديگه نمياد

بايد درد نبودشو تحمل کنم اما به خودت قسم که نميشه

منو ميبري پيش خودت؟

خيلي دلم گرفته. خيــــــــــــــــــــلي

 

ايستاده بود وبا چشمايي پر از اشک به دريا خيره شده بود

دلش حسابي گرفته بود

دلي که... دلي که پر از درد بود

هر چي اشک بود ريخته بود

هر چي آه بود کشيده بود

وهر چي تنهايي بود با چشماش قسمت کرده بود

ديگه طاقتي نبود براي موندن که پر بود از درد تنها بودن

آروم اشک ميريخت وصورتش خيس بود از شبنم چشماش

آخه اونقدر پر بغضاي نشکسته بود که اگه ميشکست...

با گوشه آستينش اشکاشو پاک کرد

به دريا زل زد

  فرياد زد:

 

اگه کسي اشک ريخت دلش شکسته

 

(يه قدم برداشت و آب رو پاهاش نشست)

دوباره داد زد:

 

اگه صورتش از اشک خيس شد خيلي تنهاست

 

(يه قدم ديگه برداشت وآب تا زير زانوهاش اومد بالا)

 

اومدم با همه غمام

اومدم با يه دنيا تنهايي

اومدم تا منو تو خودت جا بدي

 

(آب به بالاي زانوهاش رسيده بود)

 

توبهش ميگي من دوسش داشتم نه؟

تو ميگي من چقدر منتظرش بودم نه ؟

اشک چشمامو نگه ميداري تا اگه اومد به پاهاش بوسه بزنن

مگــــــــه نــــــــــه؟

اگه اومد و دلش گرفت...

اگه اشک ريخت...

تنهاش نميذاري مگه نه؟

 

(تا کمر تو آب بود ديگه داد نميزد و آروم با دريا زمزمه ميکرد)

 

ديگه چيزي نمونده تا دلت پر بشه از غماي من

امشب خيلي آرومي نکنه تو هم مثل اون خوابي؟

نميدوني وقتي ميخوابه چقدر ناز ميشه

مثل يه فرشته ميمونه پاک وبي ريا...

 

(آب به زير سينه هاش رسيده بود)

 

قلبمو لمس کن

ببين چقدر غم داره

ميتوني فرشته منو اون تو ببيني

اينقدر نگهش داشتم تا امشب به تو هديش کنم

قول بده عشق اونو تا ابد تو سينه نگه داري...

 

(آب به شونه هاش رسيده بود)

 

دستامو بگير

اينا همون دستايي هستن که ديگه اونو ندارن

 دستايي که يه عمر پر بودن از عشقش

دستايي که بوي اونو دارن

دستايي که ديگه خسته شدن از اشک چشمام

 

(تا گردن تو آب بود وموجها به صورتش سيلي ميزدن)

 

اگه اومد بگو اشک نريزه

بگو دلش نگيره

فقط به ياد اونوقتا که بهم ميگفت ديوونه يه بار ديگه بهم بگه:

ديـــــوونــــــه

(آب رسيده بود به. . .  نه حالا فقط آب بود و موج)  


فکر میکنم برای روز اول بد نبود

نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟


 

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 3:31  توسط ناصر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو

 

               ما معمولا در انتهاي کوچه به خدا مي رسيم ---------------------------- پلک نزنيم نگاهمون سانسور مي شه------------ سعي کنيم دير بزرگ شيم معصوميت زيباست------------ هيچ شکي نمي تونه نماز عشقو باطل کنه-------------- هنگام قنوت آسمون تو دستها مچاله مي شه------- فاصله يعني اون لحظه اي که به اندازه يه نخ مو از خدا دوري------ خدا يعني به خود آ----------- معشوق حقيقي اونه که بشه تو نگاش غسل کرد----- بعضي وقتا آدم تو يه قطره اشک غرق ميشه و يادمون نره عشق رو پشت سر علي تجربه کنيم-----                    -             .

شعر نو تصادفي
 


درباره وبلاگ
میدانی فلانی جان

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آنهم از ذست عزیزی که برایت

هیچکس چون او گرامی نیست

من که باور کرده ام

باید همین باشد. . .

نوشته هاي پيشين
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته سوم تیر 1385
آرشيو موضوعي
بدون عنوان
پيوندها
ای کاش امتداد لحظه ها . . .
اوای دل
عاشق تنها
عشق پنهان
شب پرستاره
تنهایی و سکوت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

ديجيتال کيوان

 
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
روز های تنهایی
نوشته های پیشین
<-ArchiveTitle->
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
میدانی فلانی جان

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آنهم از ذست عزیزی که برایت

هیچکس چون او گرامی نیست

من که باور کرده ام

باید همین باشد. . .

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان