تقديم به آنکه آفتاب مهرش در آستان دلم هرگز غروب نخواهد کرد

امشب تمام ستاره هاي آسمان گريه ميکنند
امشب تمام مرغان آسمان اشک ميريزند
امشب قلبي ميشکند وصداي شکستنش به آسمانها ميرسد
اما نميدانم ، نميدانم چرا به گوش خدا نميرسد؟!
من صداي شکسته شدن قلبم را شنيدم
فکر مي کنم اولين کسي باشم که صداي در هم شکستن قلبم را شنيده باشم
نميدانم خدايي هست ؟!
اگر هست چه خداي خاموشي است!
از اين همه خاموشي قلبم مي گيرد و دوست دارم فرياد بکشم
آخر با که بگويم درد اين دل شکسته را ؟
آخر با که بگويم که قلب من عاشق قلبي است که با سنگ بيابان فرقي ندارد ؟
قلب من عاشق قلبي است که اصلا" قلب نيست
دلم ميخواهد آنقدر فرياد بکشم که صداي فريادم قلب خدا را به لرزه بياندازد
دلم ميخواهد فرياد بزنم و ديوانه وار به خدا بگويم :

آخر تو خداي خوب من ،
تو چطور بنده اي آفريده اي که از عهده اش بر نمي آيي ؟
تو چطور مي تواني اين همه نا عدالتي را ببيني و به صدا در نيايي ؟
مگــــر نه اينکه مي گويند تو بخشنده اي
پس اگر گناهي مرتکب شده ام به درگاهت،
به بخشندگي ات قسم، مرا ببخش واين همه مرا عذاب نده
مگــــر نه اينکه مي گويند تو رحيمي
پس چرا به من رحم نمي کني؟ پس رحمتت کجاست؟
خدايا من خيلي سختي کشيده ام، من خيلي رنج کشيده ام
به اميد اينکه در رحمتت را به روي من هم باز مي کني
پس کي؟ ديگه خسته شدم، ديگه بريدم
من که در اول جواني اين چنين به زير بار مشکلات کمرم خم شده،
چطور مي توانم اميدي به ادامه راه داشته باشم؟

خدايا به او بگو،
به او بگو که با تمام بديهايش دوستش دارم
آري باز هم مي گويم
تو را با تمام بديهايت مي خواه
گر چه تو خيلي عذابم دادي
تو هميشه در مقابل چشمان اندوهبار و غم زده من
غرق در شادي هاي خود بودي...
شاد باش که شاديت را مي خواهم، خوش باش که هميشه خوش بينمت
آرزو دارم که هميشه تو و خوشبختي را در کنار هم ببينم
آه که تو چه حرفهايي به من مي زدي
حرفهايي که فقط خواب و خيال را به ياد من مي آورد
تو هميشه با خود مي انديشي که شب و روز نفرينم را توشه راهت مي کنم
اما افسوس که نمي داني جز خوشبختي برايت چيز ديگري نمي خواهم
افسوس که نمي داني من هيچگاه نه بدي ات را خواسته ام ونه بدي ات را گفته ام
وقتي با خود مي انديشم که تو در چه خيالي و من در چه خيال، خنده ام مي گيرد
خنده اي که از گريه غم انگيزتر است
محبوبم من روزهاي سختي را پشت سر گذاشته ام به اميد اينکه. . .
پس فراموش نکن که من هميشه در پناه اين پنجره هاي سرد و يخ بسته،
چشم به راه تو ام
چشمان من آن همه اشک را بدرقه راهت کرد تا تنها به تو بفهماند که دوستت دارد
و تنها از تو بخواهد که نسبت به اين چشمها اين همه بي محبت نباشي

در اين دنياي پر هياهو، چشمان من فقط چشمان تو را مي جويد
آسمان را نگاه مي کنم، ستاره ها را مي نگرم
فقط به خيال اينکه چشمان تو را ميان آنها بيابم
دستهاي خود را لمس مي کنم،
هنوز عطر و گرماي دستهاي نا مهربان تو را حفظ کرده اند
عزيزم صبر مي کنم، آنقدر صبر مي کنم تا راهت را انتخاب کني
برو، برو و راه زندگي ات را درياب
آنگاه من راهم را از راه تو باز مي يابم
اي کاش، اي کاش آن قلب سنگي که درون سينه ات يخ بسته است،
ذره اي از دل من خبر داشت و حس مي کرد که چطور با تو يکرنگ و يکدل بودم
و من مي بوسم قلب سنگي تو را
که صادق بودي و با شهامت
نخواستي و نمي خواهي به دروغ با من باشي